شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند...
فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته...
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعر هایش بوی آسمان گرفت...
فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت...
خدا گفت:دیگر تمام شد دیگر زندگی برای هر دوشان دشوار میشود...
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است...
و فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد
آسمان برایش تنگ می شود...
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/07/03ساعت
0:0 AM  توسط 206
|
داشتم توی خیابان های شهر عشق قدم می زدم
گذارم افتاد به قبرستان عشق خیلی تعجب کردم
تا چشم کار می کرد قبر بود...
پیش خودم گفتم یعنی اینقدر قلب شکسته وجود داره!!!
همین طور که می رفتم متوجه یک دل شدم...
انگار تازه خاک شده بود...
جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبر چند تا برگ افتاده!!!
کنار قبر نشستم...
و براش دعا کردم.........
وقتی برگهارا کنار زدم دیدم...
اون دل همون کسی بود که باعث شده بود...
دل من خیلی پیشتر بمیره....

+ نوشته شده در دوشنبه
1386/07/02ساعت
11:39 PM  توسط 206
|
گفتمش دل می خری؟
پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو...تنها بخند...
خنده ای کردو دل ز دستانم ربود...
تا به خود باز آمدم او رفته بود...
دل ز دستش روی خاک افتاده بود...
جای پایش روی دل جا مانده بود...

+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/06/28ساعت
0:10 AM  توسط 206
|
زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟
چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟
مرگ حرفی نزد!!!
زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه
من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی
مرگ ساکت بود
زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور
کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟
اما مرگ تنها گوش می داد
زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟
و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده ای
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/05/30ساعت
12:25 PM  توسط 206
|
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند...
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند...
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند...
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند...

+ نوشته شده در سه شنبه
1386/05/30ساعت
11:42 AM  توسط 206
|